برديا جونبرديا جون، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

بردیا کوچولو

اولين برف زمستوني

بردياي گلم توي دي ماه يه برف نسبتا خوبي البته بعد از مدت ها توي تهران اومد. اون موقع بود كه من و بابا تو رو برداشتيم و رفتيم گردنه قوچك تا تو اولين برف زندگيتو ببيني و يه ذره بازي كني. اونجا كلي برف اومده بود ما تو رو گذاشتيم تو برفا و هي ازت عكس گرفتيم. تو هم انگار خيلي از برف خوشت اومده بود. ميخنديدي و به برفا نگاه ميكردي. خيلي تو اون لباس سفيد و كلاه و شال سبزت خوشگل شده بودي با اون خنده قشنگ روي لبت. و روز 15 بهمن هم يه برف عالي اومد كه دقيقا مصادف شده بود با مسافرت من و بابا. براي اولين بار ما ناچار شديم تو رو تنها بذاريم و بريم مسافرت. چون دكترت گفته بود كه تا زير يك سال تو رو خارج از كشور نبريم. به خاطر همين ما تنها ر...
27 بهمن 1392

راه رفتن برديا

پسر گلم الان نزديك به 10 روزه كه ديگه با تسلط و ماهرانه قدم برميداري و راه ميري. به قدري هم عاشق راه رفتني كه اصلا ديگه نميشيني فقط در و ديوار و ميگيري و بلند ميشي و راه ميري از اين ور اتاق به اون ور اتاق. عاشق راه رفتنتم. راه ميري و ميخوري زمين و ميفتي زمين و ...... آخ كه چقدر دوست دارم. ياد گرفتي دالي كني ميري پشت ستونه فلزي ميز آشپزخونه قايم ميشي بهع سرتو مياري بيرون و  با من دالي ميكني بعد ريسه ميري از خنده. اينقد ميخندي كه انگار نفست ميخواد بند بياد. يه چيزي رو خودت اختراع كردي چون هنوز نميتوني حرف بزني وقتي بخواي كسي بغلت كنه بهش نگاه ميكني بعد چشماتو محكم روي هم فشار ميدي. اين يعني از حالت الانت راضي نيستي و بايد بغلت...
27 بهمن 1392

دنونای بالایی بردیا

سلام عزیزم. چند روز پیش دو تا از دندونای بالایی خوشگلت دراومد و پدیدار شد. وای که وقتی میخندی خیلی ناز میشی پسرم. فکر نمیکنم هیچ بچه ای تو دنیا به اندازه تو زیبا باشه و خوشگل بخنده. دوست دارم.
27 بهمن 1392
1